نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
آب و گل


   از خدا خواهيم توفيق عمل(دعا فراموش نشود!)   

               سلام

   میدونین از قرآن نوشتن کار خیلی سختیه، اصلا نه فقط قرآن، حرف زدن و متن نوشتن کار خیلی سختیه، اینکه آدم بخواد حرفهایی رو که فهمیده یا توی دلشه به زبون بیاره کلا مشکله چه برسه به حرفهایی که از یک منبع نورانی و الهی ساطع شده و وحیه! وحی ای که تحمل شنیدنش هم برای رسول خدا سخت بوده چه برسه به قرائت(خواندن + فهمیدن) و بعدهم بازگفتنش...

   البته خب این بی سعادتی  رو یه جورایی هم میشه گذاشت پای عدم ... ! خیلی چیزها که از گفتنش معذورم ( چون پرده ستری رو که خدا کشیده من بنده کی باشم که کنار بزنم ؟! ) خلاصه شما هم دعا کنین خدا توفیقی بده و توانی تا بازهم شروع کنیم، اصلا کار ما تو این دنیا شروع کردنه، برای مثل منی که تو زندگی اش روزهای کم اشتباه خیلی سخت پیدا میشه و دائم یک پاش در حال جفت پا گرفتن برای اون یکیه، یه کار بیشتر نمونه، حالا که هی زمین می خورم هی هم پاشم! شاید به خاطر این افتادن و بلند شدن های پی در پی روزی دیگر برای همیشه بایستم.

  پس دعا کنیم، برای همدیگه، برای همیشه ...

    بچه ها این آدم ضعیف النفس که اگه ولش کنی معلوم نیست تو کدوم نا کجا آباد توهماتش گم و گور میشه، یک چیز بیشتر نداره و اون دعاست.

لا یملک الا الدعا (دعای کمیل)

    راستی حدیثی از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خوندم که می فرمایند : «برای استجابت دعا با عضوی دعا کنید که معصوم باشه»؛ اصحاب ناراحت شدند و گفتند: یا رسول الله ما که عضو معصومی نداریم چه ؟ مایی که با همه اعضایمان گناه کرده ایم دعایمان استجابت نمی شود؟ حضرت فرمودند: «زبان هر کدامتان برای دیگری معصوم است، چون هیچکدام با زبان دیگری گناه نکرده اید؛ پس برای یکدیگر دعا کنید تا مستجاب شود.»

 التماس دعا

لینک نوشته
   مال خودمه   

    يک دفعه صدای داد و فرياد کلی پرنده بلندشد. سرم رو که بلند کردم، کلی گنجشک رو ديدم که با اضطراب زيادی در حال پرواز کردن بودن. حسابی پريشون و بهم ريخته بودن. خوب که دقت کردم، ديدم تو گوشه يه ديوار آجری قديمی، کلاغی ايستاده و سرش رو داخل يه سوراخ کرده، گنجشک ها هم بی معطلی خودشون رو به کلاغ می زنن، ولی خب، جثه کوچيک اونا اثری روی کلاغ نداره و اونو تکون نمی ده. لحظه ای بعد سر کلاغ بيرون اومد و با دو سه بار باز و بسته کردن منقارش، جوجه کوچيک تازه به دنيا اومده ای رو داد پايين !!! برای لحظاتی سرجام ميخکوب شدم. داشتم به لحظه ای فکر می کردم که گنجشک پدر و مادر، به لونه برگردن و ديگه اونجا خبری از جوجه ای که منقارش رو باز کرده برای گرفتن غذا، نباشه. خيلی آروم خودمو به گوشه پياده رو کشيدم، اصلا راه رفتن برام خيلی سخت شده بود. داشتم فکر می کردم که زندگی تازه برای اين گنجشکها از لحظه ای بعد دوباره شروع ميشه، اين ماجرا تو مسير زندگی اونها تاثيری نمی ذاره و اونها خيلی زود جريان زندگی شون رو دوباره از سر می گيرن. داشتم فکر می کردم که چرا ما آدها اينجوری نيستيم؟ که بعد از يه همچين وقايعی بتونيم دوباره به راهمون ادامه بديم؟ با خودم گفتم : «هر چی باشه احساس و محبت ميون ما آدمها اصلا قابل مقايسه نيست.» هنوز جوابم رو کاملا بالا و پايين نکرده بودم که به ذهنم رسيد: «آخه ما آدمها بعضی وقتا نه تنها گير می کنيم و برای هميشه متوقف می شيم، که کلی هم از خدا طلبکاريم که چرا يه همچين کاری با ما کرده؟»

    می دونين، حکايت ما آدمها خيلی جالبه، تا وقتی از بچه خبری نيست يا اينکه جنينيه تو رحم مادر، دست دعا و راز و نيازمون به درگاه خدا بالاست، که چی؟ خدايا فرزندی صالح و سالم به ما بده. چرا؟ چون خيلی خوب می دونيم که کاری از دستمون بر نمياد و همه چی دست خداست. ولی خب، اين ماجرا تا اونجايی ادامه داره که بچه به دنيا بياد، اونوقت کافيه که مدتی از عمرش بگذره و کمی رشد کنه، اونوقته که ميشه حاصل دسترنج شبانه و مشقت ها و خون دل خوردن های روزانه مون، انگار نه انگار که خدايی هست، خدايی که همه اين مراحل با نظر محبت اون بوده و ما فقط واسطه بوديم، اينه که کافيه خدا اين ثمره زحماتمون رو بگيره !!! کلی طلبکار می شيم که چرا جواب زحمات ما رو اينجوری داده !!! اصلا چه حقی داشته که ... !!! در حاليکه اين واقعه چيزی نيست جز يه امتحان الهی، که نتيجه اش برگشتن امانت خدا به خودشه ...

    می دونين، اگه يه کم، و فقط يه کم، با خودمون منصف باشيم، و به اون خدای نشسته تو کنج دلمون خالصانه فکر کنيم، می فهميم که اين قبيل طلبکاری ها و مال خودم های کودکانه و جاهلانه، از اونجايی آب می خوره که ما چيزی يا کسی رو از خدا بيشتر دوست داريم، وگرنه يه همچين اتفاقات و رخدادهايی، هر چند هم سخت و طاقت فرسا باشه، چيزی نيست جز :

ما رأيت الا جميلا

-------------------------------------------------------------------------------

برگرفته از :

۱- آيات ۱۸۹ و ۱۹۰ سوره مبارکه اعراف

۲- آيات ۱۵ تا ۲۰ سوره مبارکه فجر

لینک نوشته
   خدا منتظر است!   

     فرمان توقف را صادر کردند. تا چشم کار می کند، بيابان پر است از خلايق. براستی از اول تا آخرينشان را جمع کرده اند، هيچکس را هم از قلم نيانداخته اند. آدمها را که از نظر می گذرانی، برخی مضطرب و ملتهب، و برخی آرام و با وقار ايستاده اند.

    ناگهان صدای غرش دهشتناکی اندامت را به لرزه می اندازد. گرد و غبار که فرومی نشيند، جهنم را می بينی در حاليکه هفتاد فرشته به بندش کشيده اند، و می آورندش. چنان می خروشد که اگر رهايش کنند، آسمان و زمين را می سوزاند. گويی لحظه شماری می کند تا ياران خويش را در خود فروبرد. دره ای عميق در مقابلت پديدار گشته، و هرم آتش درونش صورتت را گرم می کند. هنوز مبهوت واقعه رخداده هستی که انگشت اشاره مردمان، که چيزی را به هم نشان می دهند، نظرت را جلب می کند. خوب که دقت می کنی، خطی باريک را می بينی که از اين سوی دره جهنم، به آن سو کشيده شده. هنوز از خود علت و چرايی بودن آن خط باريکتر از مو را نپرسيده ای، که ندايی رسا و آسمانی، مطلبی را به گوش همگان می رساند. فکر می کنی حتما شوخی می کنند! ولی خود بهتر می دانی که اينجا جای شوخی کردن نيست، و با کسی شوخی ندارند. حالا فقط به اين می انديشی که چگونه دره را از راه همان خط باريک بگذرانی، و بيشتر نگرانی که سرانجام رد خواهی شد يا نه؟

    لحظات سختی است، مردمان يک به يک از پل عبور می کنند. مرد سياه چهره ای را می بينی که با قدم هايی لرزان، پا بر روی پل می گذارد. چنان مضطرب است که می شود نا اميدی را از چهره اش خواند . در اين ميان زمزمه ای در می گيرد. انگار برخی از مردم می دانند که بر روی پل چه خبر است! يکی می گويد: «بر روی پل سه موقف است، سه ايستگاه.» ديگری می گويد: «در موقف اول از رحمت و امانت سوال می کنند.» فرد ديگری که کمی آنطرف تر ايستاده، می گويد: «و در ايستگاه دوم از نماز» منتظر شنيدن موقف سوم هستی که صدای فرياد دلخراشی نگاه همگان را به سمت پل می گرداند. هر چه چشم می گردانی اثری از آن مرد سياه چهره بر روی پل نمی يابی! نيازی به پرسيدن نيست، خود بهتر می دانی که اينک اعمالش او را خصمانه در آغوش کشيده و ...

    صدای آرام و دلنشين مردی نگاه ها را از روی پل می گيرد. می گويد: «و موقف سوم آستان خود خداوند است. آنجا خود به انتظار نشسته. آن مرد هم در همان آستان بود که لغزيد، چون مظلمه مظلومی بر گردن داشت.» مردی است با سيمايی نورانی، که حالا قصد پل نموده. با هر قدمش نگاه های بسياری را رهسپار می سازد. موقف دوم را که رد می کند، به ناگاه نوری خيره کننده همه جا را روشن می کند.  آوايی خنک، دلنشين و روح افزا به گوش می رسد که:

يا ايتها النفس المطمئنه / ارجعی الی ربک / راضية مرضية

فادخلی فی عبادی / وادخلی جنتی

    صدا چنان با تار و پود وجودت در می آميزد، که گويی تازه فهميده ای عمری است شيدای اين نوای دلربا بوده ای، و عمر را به چه سازهای بد آهنگی تلف نموده بودی. حالا ديگر همه وجودت پر می کشد، تا او زيباترين زيبايی ها را، فرياد کنی، و معصومانه خود را در آغوش پر مهرش رها سازی...

    آری ای عزيز! خدا هميشه منتظر است. منتظر من و تو، تا از پس کوره راه زندگی عبور کنيم و او را به ياد آوريم. او منتظر است تا عاشقانه ما را در آغوش کشد. وه که چه لحظه زيبايی است، آنگاه که ما را به دامان خود می خواند. ای دوست! بدانيم که او سالينی است منتظر است و باز هم منتظر خواهد بود و اين معنای همان است که خود فرموده:

ان ربک لبالمرصاد

(سوره فجر - آيه ۱۲)

پس بيا تا از ميان برخيزيم

لینک نوشته
   خوب تر از همه خوبی ها که می پنداری !   

     دوستی می گفت، خدا اونقدر بزرگه که ما هر چی تلاش کنيم و رو برگردونيم، نمی تونيم ازش دور شيم. بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم، ای کاش خدا مثل ما آدمها نباشه، ما آدمها کارهايی می کنيم که اگر خدا بخواد بکنه، وای بر ما !!!

     آخه ما آدمها وقتی به کسی خوبی می کنيم، وقتی کسی رو دوست داريم، وقتی براش زحمت می کشيم، اگه انتظار تشکر نداشته باشيم، انتظار توهين و ناسپاسی رو هم نداريم. اگه يه بار کاری برای کسی کرديم و اون خيلی راحت، بهمون خيانت کرد، اگه اين يکبار شد دوبار، و سه بار، و بارهای زياد ديگه، يه روز با خودمون می گيم، ديگه نميشه، من خيلی گفتم و کردم، اون نمی فهمه، و ديگه کاری براش نخواهيم کرد. اين عملمون رو هم می ذاريم به حساب تربيت کردن، می گيم بايد بفهمه که کاری که می کنه درست نيست.

     البته نمی دونم اين کار چقدر تو عالم ما آدمها درسته يا نادرست، اما با خودم که فکر می کنم، می بينم اگه قرار باشه خدا با من هم، همين کار رو بکنه، وای بر من!!!

     هميشه می شنيدم اين شعر رو که : 

 تو در برون چه کردی   .....   که درون خانه آيی

     و هر بار دلم می گرفت، چون می گفتم، من نه تنها کاری نکردم، که هيچوقت هم دری رو نزدم، اصلا برام مهم نبوده که خونه ای هست يا نه ! دنيا من رو کاملا محو خودش کرده(الدنيا قد تزينت لی - دعای حزين) حالا، کسی چون من، جايی در درگاه الهی داره ... ؟ چون منی که نعمت بی حساب داشته و گناه بسيار کرده ... ؟ حجت بيشمار ديده و فراوان از ياد برده ... ؟

     روزی آيه ای تو قرآن نظرم رو جلب کرد :

فإن زللتم من بعد ما جاءتکم البينات فاعلموا ان الله عزيز حکيم - بقره ۲۰۹

     پس اگر لغزيديد، از بعد از زمانيکه برايتان بينات و حجتهايی آمده بود، پس بدانيد که خدا براستی عزيز است و حکيم.

     بدونيد که خدا بر احوالتون آگاهه، و بدونيد که اونقدر عزيزه که بخشيدن شما براش کاری نداره. می بينين، مثل اينکه خدا واقعا چيزی ورای ما آدمهاست و قوانينی زيباتر و اميددهنده تر از ما آدمها داره.

   اقول لک العتبی، مرة بعر اخری، ثم لا تجد عندی صدقاً و لا وفاءً

فياغوثاه ثم واغوثاه

     خدايا من که جز پشيموني، جز گناه و ناسپاسی، چيزی به درگاهت نياوردم، ولی تو رو دوست دارم، دوستانت رو هم دوست دارم. اگرچه موقع گناه يادم می ره که هستی، اگرچه موقع ناسپاسی دوستيمون رو فراموش می کنم، ولی می دونم که تو مثل من نيستی، آخه تو خدايی. 

     من اگه بدم، اما، خوبيها و خوبی کردن رو دوست دارم. خدايا ازت معذرت می خوام، پی در پی، ازت معذرت می خوام، اگرچه می دونم که در کلامم، و عملم، نشونی از راستی و وفا پيدا نمی کنی، ولی من از اين هم به تو پناه می برم. خدايا تو به من فرصت و نعمت زياد دادی، من حتی می دونستم و آگاهانه گناه می کردم. من بدم، ولی تو خيلی بيشتر از اونچه من بدی دارم، خوبی داری. من فقط دوست دارم که تو از من راضی باشی، اما هوای نفسم نمی ذاره تا در عملم و حتی کلامم هم اينو بگم، دشمنم(شيطان)، کمر همت بسته تا تو رو از ياد ببرم، و من، اگرچه در بيشتر عمر اينطور بودم، ولی حداقل در اين لحظه می دونم و باور دارم، دوست داشتنت رو، و می دونم که ساعتی بعد، همين رو هم فراموش خواهم کرد، اما تو من رو، به همين لحظات اندک سادگی ام بگير، و در قيامت، خود شاهد باش، که از عمق وجود، در آن لحظات که تو هوای نفسم را عنان زده، و خود دشمنم را مغلوب ساخته بودی، خالصانه يادت کردم، و دوستی ات را آرزو داشتم.

يا ارحم الراحمين و يا خير الغافرين 

 

لینک نوشته
   راز ماندگاری استعدادها   

    مردی در دامنه کوهی نشسته بود، که باريکه آبی از کنارش جاری گشت. او خوشحال و شادمان از آن نوشيد و استفاده کرد، اما از آنجا که فکر می کرد این آب، به واسطه او و به دليل بودنش در آنجا جوشيده، عمری را نشست، ولی هيچ آب ديگری از کنارش جاری نگشت.

    مرد ديگری در دامنه کوهی نشسته بود، که باريکه آبی از کنارش جاری گشت. او که می دانست اين آب نه از او، که از قله جوشيده است، گشت و نهرهای بيشتری يافت، و چون می خواست که فقط خودش، از آن آب استفاده کند، چاله ای کند و ساليانی از آب آن چاله نوشيد و استفاده کرد. او از نعمت دريا بی بهره ماند، چون نگذاشت که آب به پايين دست جاری گردد.

    استعدادهای درون ما انسان ها نيز همان چشمه آبی است که از درونمان جوشيده، و نهری است که جاری گشته است (کوثر). نخست بايد بدانيم، که اين استعداد نه به واسطه امکانات درونی ما، که از سر لطف خداوند به ما عطا شده، پس بايد او را شکر نموده و به بهترين صورت سپاس گزارد (صل). ديگر آنکه اين استعداد مال شخصی ما نيست، بلکه امانت اعطا شده ای از سوی خداست، پس نه فقط خودمان، که ديگران نيز بايد از آن بهره ببرند، و اين وظيفه ماست که ديگران را از نتايج استعدادمان بهره مند سازيم (نحر)، که اگر کسی اين کارها را نکند و اين نکات را رعايت ننمايد (شنأ)، پس استعدادش منقطع شده، و از نتايج آن، حتی خود نيز بی بهره می مانند (أبتر).

انا اعطيناک الکوثر / فصل لربک وانحر / ان شانئک هو الأبتر

لینک نوشته
   او که می شناسی ...   

    هر کسی يه جوری می شناختش. آخه نمی دونستن که کيه؟ فقط همدم تنهايی های شبانه اونها بود. فقط می دونستن مهربونه، غمديده ست و تو اون عالم بی کسی، کس اونهاست. يه روز گفتن اميرالمونين ضربت خورده و اون شب ديگه اون نيومد، تازه فهميدن که کی بوده...

    می دونين تو وجود هر کدوم از ما ها هم يکی هست، يکی که نمی شناسيمش ولی می دونيم که هست، يکی که خيلی از نام و نشونش خبر نداريم ولی تو همه تنهايی هامون هست، تو دل شکستگی هامون هست، و تو اون لحظه هايی که کسی نيست، هستيم چون به اون تکيه کرديم...

    می دونين خيلی ها حتی وجودش رو انکار می کنن، ولی کافيه تو عمق تنهايی هاشون سری بهشون بزنی، اونوقت می بينی که يه ناشناخته ای در درونشون فرياد می زنه و کسی رو می خونه، کسی که تنها اميد نا اميدی اونهاست.

قل هو الله احد / الله الصمد / لم يلد و لم يولد / و لم يکن له کفوا احد

    ابراز کن اونی رو که می شناسی (هو)، فرياد بزن، او همون خداييه که تکه، بی نيازه، دومی ای نداره و کسی مثل اون نيست. اگه منصفانه فکر کنی ميبينی توی تنهايی هات هميشه به يه يکتا و به يه بی نياز پناه بردی و نيازت رو و تنهايی هات رو با اون به سر بردی. اون همون خداييه که اگه هم خوب نمی شناسيش ولی درونت اونو باور داره. پس اسمش رو فرياد بزن که :

هو الله احد

لینک نوشته
   زمان طلايی !   

    هر رخدادی پيش از آنکه به وقوع بپيوندد و به تمامی آشکار شود، در لحظه ای کوتاه و در همان آغاز با شکافی همراه است که آغاز زايش اين پديده جديد است. اين شکاف که پس از آن واقعه رخ می دهد، فلق نام دارد. از همين رو است که خط نورانی ای را که قبل از طلوع خورشيد در کرانه افق ديده می شود، فلق می نامند، چرا که نشانه ايست که آمدن خورشيد را دلالت می کند. و يا اينکه شکاف پوسته دانه را نيز فلق می گويند چرا که پس از آن آغاز ظهور گياه است.

    پس زندگی تمامی ما آدميان مملو از فلق هايی است که لحظه به لحظه پديدار می شود و در واقع حجت و نشانه، مژده و بشارت و يا هشداری است برای رخدادی که به وقوع خواهد پيوست.

    می گويند جلو ارتکاب گناهان را نيز می بايست از همان گام اول يا لحظه نخست گرفت. آن لحظه هشدار و بيداری است که فرد را نسبت به ظهور گناه مطلع می نمايد و چنانچه در همان هنگام جلوی آن گرفته نشود در ادامه اين جلوگيری بسيار سخت تر خواهد بود.

    فلق جزء لا ينفکی از زندگی روزمره ماست که عموما به آن اهميت نمی دهيم، حال آنکه بسياری از مشکلات و گرفتاريهايمان قبلا در قالب همين نشانه ها برايمان آشکار شده بود که آن زمان بهترين فرصت و زمان طلايی برای پيشگيری بوده است. پس :

قل اعوذ برب الفلق

لینک نوشته
   بهترين پناهگاه   

    می دونين، آدم هميشه احتياج داره به يه چيزی پناه ببره.

    نه اينکه بحث ترسيدن باشه و از اينجور حرف ها، نه! اصولا زندگی آدم بدون اينکه پشتشو بده به يه تکيه گاه، اصلا امکان نداره.

    تو دوران بچگی اون چيزی که از همه برای بچه مهمتره پرورش و تربيته. يعنی بچه ها اصولا به اون کسی پناه می برن که تربيتشون می کنه و احتمالا از نظر اونها همه چيز رو هم می دونه. که اين اول ميشه پدر و مادر و بعدا هم معلم .

    اما دوران کودکی که گذشت و به نوجوانی رسيد، اين ديگه قدرته که اهميت پيدا می کنه و بچه ها سعی می کنن يا خودشون برن سراغ قدرت يا اينکه برن سراغ کسی که زورش زياده.

    اما دوران جوانی که رسيد ديگه قدرت هم اهميتش رو از دست می ده و چيزی به اسم تحير، سرگشتگي، عشق، و محبت تو زندگی پيدا می شه، چيزی که ميشه بهترين پناهگاه برای اون. 

    و بعد تو دل اين تحير همه اون چيزهايی رو که قبلا دنبالش می گشت، پيدا ميکنه. يعنی اينکه با اون سرگشتگی و عشق به پرورش و قدرت هم می رسه.

    پس بياين از همين حالا به کسی پناه ببريم که هم مربيه، هم قدرتمنده و همه چيز به دست اونه ، و هم اينکه مايه اصلی سرگشتگيه ما آدم هاست. که : 

قل اعوذ برب الناس/ملک الناس/اله الناس

لینک نوشته
   هبوط   

 

    می دونی اينکه آدم فکر کنه جاش تو يه جايی به اسم بهشت بوده و در اثر يه اشتباه آورده شده به زمين خيلی سخته. آخه خدايی که با اولين اشتباه انسان و شايد هم اولين و آخرين اشتباه آدم٬ با اون اينجوری رفتار می کنه٬ که می بخشتش ولی اونو برای يه عمر تبعيد می کنه٬ پس با گناهان زياد من چيکار می خواد بکنه. فکر می کنم که من دهها عمر بعد از مردن هم بايد تو تبعيد باشم.

    اما انگار حکايت هبوط حکايت ديگری است . به قول حضرت علامه طباطبايی(ره) انسان از همون اول قرار بوده که به زمين بياد٬ چون همون ابتدای خلقت و تو همون لحظه اول قبل از اينکه بخواد اشتباهی از آدم سر بزنه٬ خدا فرمود : « انی جاعل فی الارض خليفه» يعنی قرار بوده که آدم از همون اول بياد تو زمين تا خودش به سمت ملکوت حرکت کنه.

    آخيش ؛ خيالم راحت شد. حس اينکه ما بايد از همون اول روی زمين ميومديم و بعدا حرکتمون رو آغاز می کرديم٬ حس خوشاينديه. در واقع خدا خيلی مهربونه چون وقتی آدم توبه کرد خدا توبه اونو پذيرفت؛ اونهم کامل؛ و بهش گفت حالا برو به کاری برس که برای اون خلق شدی.

انا خلقنا الانسان فی احسن تقويم‌/ثم رددناه اسفل سافلين/الا الذين امنوا و عملوا الصالحات فلهم  اجر غير ممنون(سوره تين)

     در ضمن اين خدا اونقدر مهربونه که حتی درخواست ابليس رو هم پذيرفت. شيطون از خدا خواست که به اون مهلت بده و خدا هم اينکار رو کرد. اگه شيطون مثل آدم پا روی غرورش می گذاشت و از خدا طلب بخشش می کرد حتما خدا اونو هم می بخشيد .

امان از تکبر ؛ می گن عامل همه گناهان و بدبختی های انسان تکبره ها !

     راستش رو بخواين خيلی خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که يه همچين خدای مهربونی داريم. 

    خدايا مهربانی خودت رو همونطور که تا حالا از ما دريغ نکردی٬ روزيکه به اين مهربانی محتاجتريم هم محبتت رو از ما دريغ منما.

لینک نوشته
   آب و گل   

 

 

    "باید ببینی آب و گلش از چه جنسیه ؟!؟"

    این تیکه کلام ننه جون بود که همه جا و برای همه کس می گفت . اصلا همه چیز رو با معیار آب و گل می سنجید. آدم هارو کارهارو و ... همیشه هم به من که نوه مغز بادومش بودم می گفت : "هوای آب و گلت رو داشته باش. مبادا خراب بشه ! اگه هم روزی روزگاری کاری کردی که نباید ... تا بخواد آب و گلت رو خراب کنه خودتو درست کن."

     هیچوقت نشد ازش بپرسم منظورش از این آب و گل چیه؟ خوردنیه؟ پوشیدنیه؟ نه اینکه فکر کنین اصل و نسب آدم رو نگاه می کرد و می گفت آب و گلش از چه جنسیه ها، نه! کافی بود یه نیم ساعتی باهات حرف بزنه تا جنس آب و گلت رو با تموم خرده شیشه هاش برات بگه. عادتیم که داشت هیچوقت از آب و گل بقیه برای هیچکس حتی منم حرف نمی زد.

    اواخر عمرش بود که یه روز دستمو گرفت برد کنج اتاقش نشوند، زل زد به چشام، دستمو گرفت تو دستای پیر و مهربونش و آروم جوری که انگار کسی اونجا باشه و نخواد که اون این حرفها رو بشنوه در گوشم گفت : "آب و گل ما آدما یه نعمته، یه امانت، که اگه خیلی هنر کنیم تو زندگی، خرابش نمی کنیم و همونجوری پاک و زلال می دیم دست صاحبش."

    وقتی که مرد صبح بود. مثل همیشه از قبل اذان صبح تا طلوع آفتاب رو بیدار مونده بود و طبق عادت خواب کوتاه صبحگاهیش بود. همونطور آروم که خوابیده بود، آروم هم رفت. اون رفت و من رو در حسرت جواب این سوال گذاشت که بالاخره این آب و گل چیه ؟ کجاست ؟ و امانت کیه ؟

 

لینک نوشته

  RSS 2.0